ساریناسارینا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

سارینا فرشته آسمونی مامان و بابا

بای بای پوشک

من بالاخره موفق شدم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا البته در این زمینه مادرم بیشتر از من زحمت کشید خیلی رو مغز سارینا کار کرد و قصه گفت و داستان تعریف کرد سارینا خانم گل گلاب الان سه روزه که پوشک نداره و دیگه یاد گرفته که دستشوییش رو بگه  پروژه عظیم و سخت و طاقت فرسایی بود جونم براتون بگه که چه کارهایی در دستشویی انجام دادم و چه نمایشهای  عروسکی بازی کردم اما به یاری خدا این مرحله هم با موفقیت پشت سر گذاشته شد.  خیلی نگران بودم می ترسیدم که سارینا استرس بگیره و این استرس برای همیشه باهاش بمونه اما هیچکدوم از  این اتفاقها نیوفتاد و دختر خانم و فهمیده من به راحتی همکاری کرد و یاد گرفت که...
20 بهمن 1394

دوخت و دوز

شلوار بابا پاره شده بود و سارینا خانم دید سارینا: بابا باباجون شلوارت اوراخ شده (سوراخ شده ) بابا: اره عزیزم باید بدوزم  سارینا : من برات می بوخم (می دوزم) ...............   من:        بابا:           سارینا: بابا: بابا که از کلمه جدیدی که سارینا اختراع کرده از خنده غش کرده بود وقتی که یه کم حالش جا اومد گفت حالا کی می دوزی؟ سارینا: حالا صبح دفتم (گفتم) صبح برات می بوخم و اون صبحی که سارینا خانم گفته بود هنوز نیومده ، همچین دختری داریم ما  ...
14 بهمن 1394

آموزش دستشویی رفتن

روز جمعه مختصر کلاس آموزشی داشتیم با سارینا جهت دستشویی رفتن . پوشک رو باز کردم گفتم  اگر دستشویی داشته باشی باید بگی با هم بریم دستشویی بعد از چند بار که پشت مبل و رو تخت  و روی فرش کارش رو انجام داد من دیگه ناراحت شدم گفتم سارینا این وضع نمیشه تو اصلا حرف گوش  نمی دید داشت من رو نگاه می کرد منم داشتم لباسش رو عوض می کردم و حرف می زدم یهو با صدای تقریبا بلند گفت:  بسسسسه چقدر می گی خوب گوش می دم    من که حالت ناراحت داشتم نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زیر خنده   در این زمینه منتظر نظرات و تجربیات دوستان هستم  ...
1 آذر 1394

23 ماهگی سارینا جون

سارینا گلی مامان دیگه یواش یواش داره  2ساله میشه دیگه کامل حرف می زنه ...    شیرین عسل مامانشه   میگه مامان بگیر این پوله (حالا تو دستش هیچی نیست ) فردا از سر آر (سرکار) اومدی پفتک (پفیلا) بخر بستنی بخر ماست با شیر بخر .... میگه مامان بیا برات چای بیارم بخوری (میره وسایل بازیش رو میاره ) فنجان و نعلبکی و قندان میاره مثلا چای می ریزه منم باید بخورم میگم  : دخترم ترکیدم اینقد چای خوردم میگه اشکال نداره بزرگ میشی دوباره می ریزه میگه داخه فوت کن نسوزی ...
26 آبان 1394

اندر احوالات 19 ماهگی

دختر نازم دیگه بزرگ شده الان یک هفته است که دیگه شیر مامان رو نمی خوره وقتی گفتم که دیگه اخ شده و تو بزرگ شدی و دیگه نباید بخوری قبول کرد و دیگه درخواست نکرد . یه کم اذیت شد اما زود یادش می رفت .  دایره لغاتتم زیاد شده: وقتی من تو آشپزخانه هستم و کار می کنم و صدای من رو نمی شنوه میاد میگه "مامان نیستی مامان آبیدی (خوابیدی)" منم میگم نه من هستم من بیدارم میگه آهان و دوبار مشغول بازی میشه میره تلفن رو بر میداره و میذاره دم گوشش و میگه مامانا نیستی عمه نیستی عمو نیستی امیر نام (امیر سام) نیستی بعد میگه مامان نیستن بعدم گوشی رو میذاره یه پیشی تو کوچه دیده یه ربع باهاش حرف زد : پیشی بیا پیشی بیا پیش من پیشی رفتی پیشی...
31 شهريور 1394

سفرهای تابستانی

سارینا جون امسال تیرماه برای اولین بار به مشهد رفت           سارینا در حال خوردن کباب شاندیز      سارینا بعد از مشهد برای اولین بار به کیش رفت   و بعد از کیش به شمال رفتیم   ...
6 شهريور 1394